انقلابی عليه خود و يا خودکشی؟
بنام خدا

اعتراض به حیاتش تنها برای یکبار می تواند از آن بهره گیرد."
حیات به ارزش نضج واقعیت! نمی دونم مفهوم این عکس رو فهمیدی یا نه ؟
اما می دونم که مرگ را میرساند. در واقعیت هستی یی که هستی و سپس دستانی که به دورت چنبره میزنند و ناگه همه چیز تو را از تو می گیرند.
وقتی که جان نداشته باشی ، دیگر جسم هم ارزشی ندارد. خودت را تسلیم خودت می کنی. و همه چیز برای لحظاتی تمام میشود.
خودکشی را میگویم؛ نقطه سر خط. تا به حال اندیشیده ای که خودکشی هم عالم خاص خود را دارد؟ در حالیکه همه کس و همه چیز در حال حیات است، تو تصمیم میگیری اعتراض کنی ( خودت را بکشی). علیه خودت و علیه زیستنت! و این اعتراض تو نسبت به حیات و زنده ماندن است.
وقتی که نتوانی از خودت عبور کنی، مطمئنا خودت را میکشی. چقدر لحظه زیبا و اما تلخی است. زیبا از این جهت که شهامت آن را پیدا کرده ای تا خودت را با عقل و شعور خودت نابود کنی، و تلخ از آن جهت که خودت را کشته ای!! و سپس بر سر جنازه مفلوک خود قرار می گیری و با تمام تعلقاتت خداحافظی می کنی. مهم نیست!! اصلا مهم نیست که چطور خودت را می کشی. با یک اسلحه، یک مشت قرص، و یا از بلندی یک برج و شاید هم با مردن در یک اتاق گاز. تنها این مهم است که خودت را کشته ای. با این که از صادق هدایت خاطره خوشی ندارم، ولی ناخودآگاه به یاد او می افتم. بیاد بوف کور هدایت. و بیاد خود ِ احمقش ( چرا که صادق هدایت هم از این قاعده مستثنی نبوده. با این تفاوت که او یک روشنفکر قاتل بوده. و به خوبی این اعتراض را درک کرده است. و از نوشته هایی که چند دقیقه قبل از خودکشی اش مینویسد؛ حکایت ازهمین اعتراض به حق حیات خود دارد. او چند دقیقه قبل از مرگش یک تکه فرش کوچک را در هال خانه اش پهن می کند و درحالیکه روزنه های خانه اش را بسته تا گاز او را خفه کند؛ قبل از آن بر اساس ــــ نمی دانم بگویم دیدگاه غلط یا احمقانه، به طبع انسانی و یا غیر انسانی ــــ مثل یک وحشی نامتمدن، عمل استمنا را بر خود انجام می دهد و سپس نطفه اش را بر روی آن فرش می ریزد و تا جاییکه می تواند به آن فحش میدهد. فحش میدهد؛ بخاطر اینکه شروع تمام بدختی هایش را از آن نطفه بی ارزش می داند و سپس روی صندلی اش می نشیند و اعتراض خود را شروع می کند. اعتراضی که مصادف با مرگ اوست!!! ) بارها به خود می گویم، انسان هر چقدر هم به آخر خط رسیده باشد، باز هم خودش را نمیکشد. اما.......... می بینم که می کشد. و با دستان خود هم می کشد. انسان میخواهد که با خودکشی علیه خودش و علیه اطرافیانش انقلاب کند. اما این انقلاب او را و تفکراتش را از میان میبرد. این یک اعتراض و یک انقلاب ابدیست. چرا که هر کس تا زمانیکه زنده است و نفس می کشد حق زندگی دارد. و حق اظهار نظر، دیدن و یا شنیدن دارد. زیرا با هر انسانی که می میرد، متعاقب آن نیز یک جهان نیز می میرد. چرا که هر انسان به تنهایی برای خودش یک جها نبینی است و یک ایدئولوژی خاص است. و وقتی میمیرد؛ گویی که یک دنیا مرده است. و بقول آن جمله معروف، جهان تا زمانی هستی دارد که من هستم. و وقتی من نباشم، جهانی هم وجود ندارد. به همین خاطر است که من ِ مالیخولیایی من، بر علیه من ِ دنیایی من و همه من ها و جاندران دست به یک انقلاب بزرگ می زند و خودش را میکشد!! و به تو می گوید نفس نکش.... و به خدا میگوید که پس آخر دنیا کی سر میرسد؟.... و خدا میگوید تا هر زمان که تو زاد و ولد کنی.... آه سردی می کشد.... شاید هم تقصیر خداست که واضح نمیگوید پایان کجاست مرا....... و نقطه سر خط.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢۳ ب.ظ توسط کافر کفر زاده
یکشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٤
شيطان نگهبان بهترين جا!
بنام خدا
ستون پنجمی خدا

دیشب همین طور که به اوراق نوشتاریم نگاه میکردم؛ از میان متن هام متوجه یه موضوعی شدم که سخت حالم و بدکرد.
تا حالا فکر کرده بودیم که شیطان
هزاران سال برای خدا عبادت کرده؟!!
این موضوع شاید خیلی گذرا باشه ولی سخت ذهنم و مشغول کرد. باز هم در ذهنم تکرار شد : شیطان هزار سال برای خدا عبادت کرده.
و نه عبادتی که تنها نماز یا روزه (مسائل کمی و کیفی ) باشه. عبادتی که طاعت محض برای خدا بوده. چرا که طاعت محض یعنی خدمتکار دربست و کتف بسته در اختیار خالقت. همان چیزی که بشر انجام نمیده؛
اما شیطان با کمال میل انجام داده.
چطور میشه باور کرد که شیطان با اون مقامش اینقدر ذلیل بشه. و تمام این رابطه ها و تمام این عاشق و معشوقی های شیطان با خدا تنها و تنها بر سر
موجودی بنام من و بنام تو خراب میشه. شیطانی که مقرب خداست. فرمولهای خلقت و فوت آبه؛ یهو می بینی که نمی تونه یه اصل رو بپذیره. فکر می کنی چرا ؟ حتما خیال کردی بخاطر این نمی تونه؛ چون به تو حسودیش می شده و یا اینکه تو از اون مطیع تر بودی ؟ نه بابا جون اشتباه فکر کردی!! می دونی شیطان در جواب سجده خدا باز هم اطاعت می کنه؟ اما نه اطاعتی که من و تو رو راضی کنه!!
شیطان بخاطر این منفوره، چون از فساد و تباهی من و تو می ترسه. وقتی یه عالمی رو می بینی که چهل سال طاعت کرده و منزوی شده؛ پس بدون چی بروزگار این شیطان بیچاره هزار سال عبادت کرده؛ گذشته!!! برای همین که عرفا می گند: زمان قیامت شیطان سر پل صراط یا یکی از درهای بهشت میایسته و نمی گذاره اون بنده هایی که گناه کردند به بهشت خدا وارد بشند.
چرا که شیطان نمی خواد بهشت خدا آلوده به گناهکار
باشه؛ برای همینکه شیطان را نگهبان در بهشت می دونند.
اینجاست که باید گفت : ای شیطون بلا!!! این همه راه ما
رو کج کردی و به بیراهه آوردیمون؛ حالا هم باید از تو مجوز بهشت و بگیریم. می دونی اونموقع شیطون چی بهت می گه ؟
می گه بنده خدا من در تمام اون ساعت که تو رو فریب میدادم ؛ داشتم خدمتم و به خدا میکردم و این جزء طاعات من بود؛ و حا لا با خیال را حت میرم و در جایگاهم یعنی آتش قرار می گیرم!!! اما بنده خدا جایگاه من آتشه ؛ ولی جایگاه تو چی ؟ خوب فکر کن!!! و بعد دستش رو به نقطه دوری دراز می کنه و می گه جایگاه تو اونجا بود. و اونجاست که سرت و با ولع میچرخونی تا منظور شیطان و بفهمی؛ اما تا سرت و میچرخونی، پتک محکمی تو سرت می خوره و میری به پوچی و شاید هم آتش و شاید هم یه فضای گنگ و تو درتو و مارپیچ. یه جورایی انگار فراموش می شی!!!
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٢٥ ق.ظ توسط کافر کفر زاده
جمعه ٦ آبان ،۱۳۸٤
کافر نهليسيم
ميان کفر من و ايمان تو تنها به اندازه يک
موی فاصله است.

زندگانی سراب بود سراب.
یا که کابوس رفته ای در خواب.
به امید چه زنده ایم آخر.
مرده بهتر در این سرای خراب.
قرار است که چقدر غریبانه بمیرم. بر مرگ خودم زار می گریم. زندگی تنها درد بود. گاه نگریستن و گاه مومن شدن بود. گاه گم شدن بود. گاه اعجاب بود. گاه تخیل بود و گاه واقعیت محض. گاه تناسخ فکر بود و گاه رخداد واقعیت. گاه تکاپوی عشق بود. و گاه تنازع اشک وچشم بود. گاه ایمان بود وگاه کفر بود. گاه تا چند قدمی خدا می رفتی و خدا را لمس می کردی و گاه از خدا چنان فاصله می گرفتی که گویی به شیئ مرموزی برخورده ای. گاه مقرب می شدی! و گاه متبعد! گاه نماز می گذاردی و گاه سجعیه می خواندی. گاه گریه می کردی! و گاه عاشق می شدی! گاه چشمانی تو را مجذوب می کرد و گاه دستانی مهرش را بر توعرضه می کرد. گاه دل داشتی و گاه جسم. گاه نفس می کشیدی و گاه می مردی. گاه می خوابیدی و گاه بیدار می شدی. اما اینها هیچ مهم نبود؛ مهم این بود که تنها جذبه داشتی. جذبه..........
جذبه..........
جذبه............
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠۱ ب.ظ توسط کافر کفر زاده
سهشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٤
خلف وعده کردم!!
بنام خدا
نمی دانم چرا ؟
اما خلف وعده کرده ام.زمانی که نوشتم تا یک ماه دیگر نیستم، نمی دانستم که به چنین روز مقدسی بر می خورم و مجبورم بیایم و عقده های درونی ام را باز گو کنم. همه آنچه را که در ذیل می خوانید تمام اشاراتی است که این حقیر در سفری که به دو سال پیش از عراق داشته ام باز می گردد. سفری که تنها این مفهوم را تداعی می کرد :
باید که جمله جان شویم تا لایق جانان شویم.
شاید این سفر منا سبتی عجین با این روز مقدس داشته باشد.
نه برا ی شهادت علی که او رفتنی است. بل که برا ی مفهوم
کلمه ای به نام علی. کلمه ای که تنها در شهر ش یعنی کوفه
فهمیده می شود. تا شهرش را ندیده باشی علی را احساس
نمی کنی. و با لحق که باید علی را از شهرش شناخت. و
اگر نبینی خیال می کنی که موجودی اسطوره ای بوده است
و یا پهلوان و یا پادشاهی که در داستان های شاهان و گدایان
می شنوی. تا شهر علی را نبینی خیال می کنی علی تنها
یک عرب قبیله ای بوده است. اما باید شهر علی را ببینی
تا علی را بششناسی. نخلستانهایی را بشناسی که با دستهای
علی عامر شده اند و خانه های مجلل و کاخهای هزا رتویی
که بدست علی غامر. وقتی که وارد کوفه می شوی تنها یک
سوال پایاب ذهنت را از میان می برد. و آن سوالی بسیار ژرف
و ممتنع الپاسخ است. اینکه در این شهر کوچک (کوفه) چگونه
می شود حاکمی وجود داشته باشد که مردمش آن را نشناسند؟ و
بعد پیشتر که می روی سوالا ت عمیق تر می شود. چگونه ممکن
است حاکم تمامی سرز مین های عرب و ایران و نوا حی مرزی
روم در خانه ای به مساحت کمتر از 200 متر زندگی کند. لا اله الله
و بعد پیشتر که می روی چاهی را در خانه ای خشتی و گلی می بینی
که هنوز هم آب در آن جریان دارد. و در اینجا ست که بیاد ماء معین
می افتم. چشمه ایی که در بهشت جاریست و گویی اینجا منتهی الیه اش
است. خدایا چگونه می توان تفسیر کرد؟؟ نه این چاه را به معنای چاه.
بلکه این چاه را به آن معنی که حاکمش تنها و بی کس در آن سخن
می گوید. حاکمان سراسر دنیا را که می بینی دربار دارند، ملازم
د ارند، شبستان دارند، تلخک و دلقک و فیروز هزار وسیله لعب
دارند و در اوقات فراغتشان از آنها بهره می جویند، حال حاکمی
را می بینی که تنها یک چاه را ملازم خویش ساخته است!! چرا
که او هیچ کس را ندارد. چاه دل تنها برای علی شکوه می کند.
برای همین است که می گویم تا شهرعلی را نبینی علی را نمی شناسی.
علی را درک نمی کنی. و چون می بینی تازه می توانی درک کنی که
علی که بوده است. و آنجا بود که وقتی کنار چاه رفتم صدای درد و ناله
شیر از آن برمی خاست. دردهایی که نمی تواند در پیشگاه جامعه اش
فریاد زند و تنها در خفا و آن هم در چاه می گوید. و بعد یاد نویسنده
فرانسوی می افتم که می گفت: شیر روزها نمی نالد. در نگاه حقیرانه
گرگ ها و روباه ها، شیر تنها در شب می نالد!!! و آن جاست که
می توانستم از این تداعی معنی دردهای شیری را که در بیشه و تنها
در شب از قدرت حاکمش می نالد درک کنم. و بعد فراتر که می رفتی
در راهروی خانه اش کنار حجره های کوچک دالانی محلی را می بینی
که در آن ضریح کوچکی قرار دارد. از راهنمای عرب می پرسم
که این محل برای چه ضریح کشیده شده است. و او تنها تابلوی بالای سر
ضریح را نشان می دهد و اشک چشما نش را پر می کند. و وقتی
بالای ضریح را نگاه می کنم، تازه می فهمم که اینجا کجاست!! اینجا محل
پایان درد علیست. جایی که سه روز را ضربت خورده در آنجا گذرانده
است. و محلی که او را فرشتگان آسمان غسل داده اند. هنوز ناله های پشت
در خانه علی را از یاد نمی برم. گویی بعد از هزار و چهار صد سال هنوز
یتیمان علی پشت در خانه اش ایستانده اند و فریاد می زنند و ناله می کنند
که ما شیر آورده ایم. اما چه می شود کرد که کسی نیست، صدایشان
را جواب دهد. چرا که پدر مرده است. و در واقع در این سه روز
است که علی شناخته شده است. یتیمان کوفه می دانند که سه روز
گرسنه خوابیده اند. و این تعلیل یعنی اینکه سه روز علی نیست.
و چون این را می دانند علی را می شناسند. و چون نمی توانند
داخل شوند برای آخرین بار از لابلای در به دست های ترک خورده آن
مرد که هر شب در پستو و بوریای خاکیشان در فرط گرسنگی، نان و
خرمایی می گذاشت نگاه می کنند. و این برای آخرین بار است که آن
دست ها را می بینند. کودکان برای آخرین بار است که با آن دست ها
خداحافظی می کنند و می دانند که پدر دیگر نمی آید.
اما راهی تا شهر نجف نمانده است.
جایی که شیر بیشه درد را در آنجا به خاک سپرده اند. آنقدر معظم
وبزرگ است که سر نا خود آگاه تسلیم به فرود می شود. عظمتش
قلب ها را مجذوب می کند و پاکیش دل ها را مستور. مانند طفلی
می مانم که در پشت در ایستاده واجازه می خواهد. اما بزرگ مرد
باید اجازه دهد. گوشه ایی از حرم زخم خورده و ویران است.
بالا خره مرد اجازه می دهد. و بعد نا خود آگاه می نشینم و زمین
حرم را بوسه می زنم. اینجا مشهد ابراهیمی ِ علی است.همانجایی
که پایه عدالت خوابیده است. همانجایی که جوانمردی و پارسایی و
اخلاق و مظهر مجاهدت و تلاش و کار برای بهشت رضوان چون
کوه آرمیده است. ومن در برابر چنین عظمتی بسیار ناچیزم. و وقتی
در عمق ماجرا می روم می بینم که اینجا بارگاه مردیست که
همه سهل و ممتنع های جهان در او جمع شده است. و بعد وقتی
که به
خود نگاه می کنم. حال
اینبار از خود سوال می پرسم که من چه برای عرضه آورده ام؟!!
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٢٤ ب.ظ توسط کافر کفر زاده
