دایره کفر


آزادی ....

       بنام خدا

12 مایل که از خط ساحلی جلوتر میای میشه دریای سرزمینی ..... 12 مایل جلوتر از دریای سرزمنی میشه منطقه نظارت .... 176 مایل که جلوتر میای میشه منطقه انحصاری - اقتصادی و ...... بعد از آن ...... دیگر آزادی .... آزاد آزاد .... میرسی به دریای آزاد .... دیگر هیچ امر و نهی وجود ندارد .... دیگر هیچ کشتی برای عبور و مرور اجازه نمی خواهد .... دیگر هیچ آدمی برای نفس کشیدن در دریای آزاد مجوز نیاز ندارد .... دریای آزاد میراث مشترک بشریت است. فضای دریای آزاد مثل یک خلا می ماند .... ذهن را پرواز می دهم تا ببینم در این آزادی چه میگذرد .... و براستی که نعمتی بالاتر از آزادی وجود ندارد .... وقتی دربند و اسیر هستی میدانی آزادی چیست .... اما وقتی تمام مرزها و محدودیتها را پشت سر میگذاری و به منطقه آزاد میرسی دیگر تمام لذت دنیا برای توست .... و براستی فکر میکنم که چقدر آزادی در این دنیا غیرقابل دسترس است ..... در همین دریای بیکران باید 200 مایل (312 کیلومتر) را بپیمایی تا به آزادی مطلق برسی .... و تازه وقتی میرسی میبینی که چقدر تنهایی .... چقدر تنها .... هیچکس در این محدوده از تو حمایت نمی کند و هیچکس را برای شنیدن درد دلهایت نمی یابی ... اینجا در این تنهایی محض احساس میکنی که یک انسان بی شناسنامه هستی .... یک انسان بدون هویت .... واقعا اگر فکرش را بکنی می بینی که چقدر ما فضای کمی برای آزادی مطلق داریم .... همه جا مرزبندی و محدودیت است ... و کمتر جایی را می یابی که آزادی مطلق باشد .... انسانی نباشد که به تو امر ونهی کند .... برایت مرز بگذارد و .... و براستی که چقدر آزادی مطلق لذت دارد ....

 

پاورقی : اینروزها چقدر این دیالوگ فیلم دایره کامل به ذهنم خطور می کند. اونجایی که شخصیت اصلی فیلم از چوبه دار آویزونه و داره مونولوگ میگه : چه میکنی فرزند؟! ..... خواب می بینم مادر! ..... می بینم که در خواب آواز می خوانم .... و تو به من می گویی : چه می کنی فرزند؟؟!!

 


کافر کفر زاده

خاموشی ....

     بنام خدا

کبریت .... جرقه ....  سرخی ....

سیگار اول و که روشن میکنم احساس میکنم رها هستم ..... دریا آرومه و من نگران هیچ چیز نیستم .... فکر می کنم اگه  تو میتونستی اینا رو بخونی چقدر سخت بود .... روی صندلی می نشینم و به عبور آرام موجها نگاه می کنم .... احساس میکنم گمشده ای بیش نیستم .... من کجا و این دریا کجا؟! .... من کجا و اینهمه تنهایی کجا؟! .... تقدیر چیز عجیبیست ... سیگار دوم را که روشن میکنم .... نگرانیهایم شروع می شود .... فکر می کنم کاش میتوانستم با این تقدیر بجنگم .... اینجا زندگی برای آدم هایش سخت نیست ..... اینها به دریا و تنهایی های دریا عادت دارند .... چه خوب که پست من شبهاست و شب های دریا برای من است .... تنهایی های دریا برای من است .... موج های سنگین و نامرد دریا برای من است! .... سیگار سوم را که روشن میکنم گویا که میخواهم اعتراف کنم .... میخواهم اعتراف کنم و بگویم که من از این موجها میترسم ..... صدای این موجها قلبم را پاره میکند .... باور کن فقط به امید فرداها زنده ام .... وگرنه اینجا حتی کورسویی برای امیدواری هم وجود ندارد ..... اینجا روزها و شب هایش یکیست .... هنوز 14 سیگار دیگر برایم باقی مانده است! میخواهم برای هر کدام منطقی تعریف کنم و فلسفه ای بسازم .... سیگار چهارم کمی تلخ است .... گلویم را می زند .... راستی اینجا اگر این سیگارها نبودند آدم دلش می پکید .... دو شب پیش کریسمس بود ... اینجا چند نفری ارمنی هستند و حسابی خوش میگذراندند .... برای من هم ریختند تا کمی سرمست شوم .... اما من با هیچ چیز مست نمی شوم الا یک چیز که تو بهتر میدانی .... باده را پس زدم و با خنده هایشان خندیدم .... با دستهای گره کرده شان دعا کردم .... دعا کردم که این دوره زودتر تمام شود .... برگردم .... سیگار پنجم را روشن میکنم ..... خوابم می آید .... پلکهایم سنگین شده است..... اما حق خوابیدن ندارم .... اینجا خواب قدغن است .... اینجا فکر بازگشت قدغن است .... اینجا آزدای تنها در محدوده دریا خلاصه می شود .... اینجا حتی گلایه از دوری هم قدغن است ... اینجا فقط سیگار کشیدن آزاد است ....هرچقدر میخواهی بکش .... سیگار ششم را به سلامتی تو روشن میکنم ..... مطمئن باش دوام میآورم هر چند که طاقت فرسا باشد!

 

 

                            برج مراقبت منطقه کشتیرانی جزیره لاوان– ساعت ٢:٢۵ صبح  


کافر کفر زاده

عریضه

   بنام خدا

یکی بیاد منو از این دنیا ببره .... میشه؟! نمی دونم کدوم دنیا اما اینجا نه! ....  هرجا بغیر از اینجا .... حاضرم با ارزشترین چیز زندگیم هم بدم .... فکر نمی کنم که از جون بالاتر چیزی هم باشه!! من حاضرم .... خسته ام .... خدا من نمی دونم بهشتت کجاست و جهنمت کجاست؟! اما بدون من نمیرم جهنم .... شده برم دم سازمان حقوق بشر قیامت بسط بشینم و داد بزنم و ازت شکایت کنم میرم؛ اما جهنم نمیرم .... چون من جایی هستم که بدتر از جهنم توئه!! دنیای تو از اون جهنمی که تو قرآن برام ترسیم کردی هزاربار بدتره ... اونجا خلاصه اش اینه که هر روز یکی میاد سرب میریزه و میره .... اما اینجا هرروز باید هزارتا ظلم و بیعدالتی و ببینی و خفه شی ... اگه حرف بزنی به جرم جنگ با تو مادرمون به عزا میشینه!! خدا من و ببر .... خواهش میکنم .... من بهشت میخوام ... بهشت!! من و ببر جایی که علی هست .... حاضرم تا ابد خادم علی باشم اما از عدالتش سیراب شم .... من خسته ام .... باور کن اگر منو به جهنم ببری میرم از دستت شکایت میکنم .... مرجع شکایت و نمی دونم .... اصولا نمی دونم از دست تو باید به کی رفت شکایت کرد؟! خوبی تو به همینه ... اگه آدم شکایتی هم داشته باشه میاره پیش تو .... چون تو هم قاضی ! هم وکیلی ! هم .... ! ولی خدا وکیلی یه بار شده برعلیه خودت حکم بدی؟؟؟ .... بگی آره آدم عزیز! حق با توئه؟؟!! نه هیچوقت .... چون تو. حقی .... همیشه هم حق با توست!! دلم گرفته خدا .... از سر شب تا حالا کلی بهت فحش دادم .... خوبی تو به اینکه فحش خورت ملسه و هیچکس به جرم فحش دادن به تو نمی تونه محاکمه ات کنه .... شاید بشه به جرم فحاشی به نائبین تو بر روی زمین محاکمه شد اما به جرم فحش دادن به تو هیچکس محاکمه نمیشه .... بزرگی تو به همینه!!! میبینی چه دنیاییه؟! اگر به تو فحش بدیم محاکمه نمی شیم، اما اگر به نایبت فحش بدیم به بند کشیده میشیم .... دوست دارم بخاطر اینکه میشه بهت فحش داد .... بدون اینکه چیزی از ما به دل بگیری .... من یه بنده داغونم ... دیگه دارم میترکم  ..... یه راه نجالتی .... من منتظرم ... خلاصم کن .... دنیا قماره و من قمارباز نیستم خدا ... خدا یه کم به من نگاه کن ... خیلی وقته که ندیدمت .... میخوام که نگام کنی ... من  نه عارفم که مثل احمقها راههای سلوک و طی کنم تا بتونم ببینمت و نه پارسایم  که با هزار دوز و کلک بخوام بهت برسم .... من کافرم ... به همه ادیان و مکاتب و .... فقط میخوام ببینمت ... حالم از هر چی دین و عقیده است بهم میخوره ... چون همین ادیانه که باعث میشه با ایجاد اینهمه رسم و رسوم من و از تو دور کنه .... من خیلی راحتر از اینها میتونم تو رو حس کنم .... فقط بیا .... من به همه چیزت بغیر از خود تو کافرم .... من به محمد و عیسی و موسی و ابراهیم  و اسمعیل و .... همه کافرم . من ایمانم فقط به توست .... اگه قرار بود اینا من و به تو برسونن حالا دیگه ماموریتشون تمومه .....  من رسیدم ....  من تو رو میخوام با یه جایی بغیر از اینجا ....  منتظرم.

    

           برج مراقبت منطقه کشتیرانی جزیره لاوان– ساعت ٠:١۵ صبح  

 


کافر کفر زاده

حسرت

بنام خدای عباس(علیه السلام)

 

 

نمی دانم که چرا اینروزها همش این آیه قرآن در ذهنم تداعی میشه : یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه وادخلی فی عبادی فادخلی فی جنه .... با خود می گویم با چه اطمیانی می گویی که این آیه  را خدا برای لحظه شهادت حسین (ع) آورده است؟! با چه منطق و سندی می گویی این آیه برای توفی روح حسین (ع) بوده است؟! این آیه همان دعوتنامه معروفیست که خدا فقط برای یک بنده اش فرستاده است. نه از باب تمثیل است و نه دلخوشی گناهکارانی چون من! بعد نگاه می کنم به واقعه عاشورا .... با خودم می گویم : مگر می شود .... مگر می شود این آیه برای کسی غیر حسین (ع) نازل شده باشد؟! مگر می توان روحی را مطمئن تر از روح حسین (ع) یافت؟! مگر می توان روحی را که جانش و ناموسش و آبرویش و حتی فرزند شش ماهه اش و از همه مهمتر عباسش را در قربانگاه خداوند تقدیم می کند آرامش تر از آن روحی یافت؟! روحی که آنقدر آرام شده است که وقتی فرزند شش ماهه اش را نیزه بر گلو میزنند خون فرزند را بر آسمان (چشمان خدا) می پاشد و خدا را شاهد میگیرد و بدون اعتراضی باز در راه خدا بدون خشم و انتقام می جنگد. روحی که قبل از پا گذاشتن به میدان نبرد بهترین لباسهایش را می پوشد و بهترین عطرهایش را می زند و خود را برای ملاقات خدا آماده می کند. آیا بالواقع می توان گفت که این آیه مصداق روح حسین (ع) نیست؟! والله که چنین چیزی محال است. چه روحی آرامش یافته تر از روح تو حسین ، که خداوند تو را با غمزه و ناز به ملکوت خود دعوت می کند؟! چه روحی آرامتر از روح تو حسین! که  حتی خداوند نیز برای بازگشت روح مطهرت ثانیه شماری می کند!؟

 

                      

   

 

  عرض ارادت به پیشگاه مقدست – برج مراقبت منطقه کشتیرانی جزیره لاوان– ساعت 2:20 صبح  

 


کافر کفر زاده

 

    بنام خدا

 

 

 

 

گفتی : بخوان

گفتم از چه؟!

گفتی : از درد؟

باران می آید.... دلهره دارم .... چرا دوروغ میگویی؟! کدام باران؟! آذر هم آمد .... نه بارانی  .... نه ابری .... و نه حتی صدای خش خش برگی! ..... باور کن دوروغ نمی گویم .... من دیشب قطره های باران را بر روی صورتم احساس کردم ..... وقتی از خواب پریدم صورتم خیس شده بود .... نه .... این شبها پاییزی نیستند .... باران که نیاید یعنی آذر معنی ندارد .... در برزخ فصلها گیر افتاده اییم .... اینجا همیشه آفتاب سوزان است .... باور کن آنقدر دلهره دارم که هر شب تسبیح به دست خوابم می برد .... هر شب ذکر می گویم ..... صبح که بیدار می شوم .... پنجره را که باز میکنم تو و واقعیت می گویید باران نباریده .... اما من و صورت خیسم شهادت می دهیم که باران بارید .... آنقدر خیس شده اییم که انگ دوروغگویی به ما نزنی .... اینجا هوا ابری نیست .... راست می گویی .... ظهرها آفتاب سوزان است ..... و غروبهایش عجیب سرد می شود ....  باران فقط شبها می بارد .... دلتنگی در یک قایقی خلاصه می شود که هر روز برایمان دست تکان می دهد و می رود .... شبها اینجا عجیب سکوت می شود .... هر بار که موج دریا به ساحل می کوبد؛ تکرار ذهن مرا آزار می دهد .... من می نشینم بر روی یک نشیمن و تو را مرور می کنم .... چاره ای نیست ..... میدانی که دوری دوام دیدار را محکم تر می کند! تا بحال آنقدر دور نشده بودم که  با آسمان درد و دل کنم ... اما عیبی ندارد .... یاد می گیرم که باید بزرگ شد .... یاد می گیرم که باید دوام آورد ..... گرچه دیگر طاقتی نیست اما برای حیات این تنها راه پیش روست .... تا سه ماه دیگر بدرود ....

 

 

 

                            برج مراقبت منطقه کشتیرانی جزیره لاوان – ساعت 1:50 صبح

 


کافر کفر زاده

 

                                 بنام خدا

نترس حوا!

 سیب را با عشق گاز بزن ....

آدم ارزش بهشت را ندارد .... !

آدم ... باید به زمین برود تا آدم شود .... تا دل نبندد .... تا عاشقی نکند ....

نترس حوا!

فریب شیطان تو را از مرزهای بهشت اخراج نمی کند ....

سیب را گاز بزن ... وگرنه آدم به این سادگیها فریفته شیطان نمی شود ...!

آدم هیچوقت نمی فهمد  که تو سیب را گاز زدی ...

نترس حوا!

آدم تو را خائن خطاب نمی کند .... خداوند تو را کافر نمی داند ....

حوا! تو مواخذه نخواهی شد .... تنها آدم اخراج می شود ...

زمین می شود تبعیدگاه برای او و زندان برای تو ....

آدم هیچگاه از خیانت رنگین تو آگاه نمی شود !

چرا که ....

حیات  ...

غفلت رنگین یک دقیقه حواست ..... !

 

 


کافر کفر زاده

بچگی

                                           بنام خدا

  ای خدا مردم از دلخوشی ... پس کی میرسونی یه کم ناخوشی!! چقدر خوبه آدم با جمله های معکوس یه کم به جیگرش حال بده ... !! آخیش جیگرم حال اومد ...

 بچه که بودیم دست زدن به هر چی.... حتی دست کردن توی دماغ هم با اجازه بزرگترها بود ....حالا یکی نبود بگه بابا دماغ  خودمه .... میخوام شیرینی دربیارم .... بزرگتر که شدیم بزرگترها کوچک شدند و ما تصمیم گیرنده .... حکایت از آنجا شروع شد که ژستهای روشنفکری گرفتیم ... دانشجو شدیم و عقل کل عالم

بچه که بودیم دست به قابلمه که میخواستیم بزنیم مادر با مهربانی تمام قاشق داغ را بر دستمان میچسباند و باصطلاح داغمان میگذاشت! بزرگتر که شدیم دیگر از قاشق داغ مادر خبری نبود ... دیگه هیچ چیز تو دنیا جیز نبود .... برای همین دیگه نمی فهمیدی چی جیزه و چی جیز نیست.... دست به هر چی که دلمون میخواست میزدیم ...  حالا اگه بعضی چیزا داغت میذاشتن دیگه با خودته!! کاش قاشق داغ مادر بود که جیز را ازغیر جیز تشخیص میدادیم تا داغ  نمی شدیم!!!

بچه که بودیم رویایمان یک باد بادک بود و نمیدانم که تا کجا دلمان میخواست برود ... اما دوست داشتیم بالا و بالاتر رود ... کودکیمان هم حرام همین بالا رفتن بادبادک شد...چرا که بزرگتر هم که شدیم دوست داشتیم بالاترین ها را فتح کنیم .... اما بعضی از قله ها دست نیافتنی بودند!!!

بچه که بودیم شاید تنها آرزویمان خریدن یک بستنی لیسی و داشتن یک توپ قرمز رگه دار بود .... و آرزو میکردیم که بستنی هیچوقت تمام نشود .... بزرگتر که شدیم رویای کودکی را با خریدن صدها بستنی به درک فرستادیم و دلمان را به آرزوهایی سپردیم که همگی جوابشان یک "نه" گنده بود....!! کاش بجای بزرگتر شدن آرزو خودمان کمی بزرگتر میشدیم!!

بچه که بودیم کابوس شبانه مان دیدن دراکولا و خون آشام در خواب بود ..... بزرگتر که شدیم کابوس شبانه مان یک رویای لطیف ترسناک بود : دخترکی که هر روز با دوچرخه تزئین شده اش برایت گل می آورد ... اما هرچقدر که گلها را بو میکنی ... بوی هیچ میدهند!! و قصه جایی تمام میشود که دخترک دیگر به رویایت نمی آید ... از مسئول خوابها که میپرسی پس چرا دخترک دیگر نمی آید؟!  مسئول خوابها میگوید : همین دیروز بود که دخترک با دوچرخه اش به ته دره پرتاب شد و مرد ... بیشتر که  پیگیر ماجرا میشوی ... مسئول خوابها دستت را میگیرد و با خود به همان دره میبرد ... مسئول خوابها راست میگوید!!

بچه که بودیم زندگی چقدر مهربانی داشت .... هیچکس جرات دلشکستن نداشت .... همه آب نبات چوبی را با هم لیس میزدیم!!

 


کافر کفر زاده

مرگ برای یک ماهی قرمز یعنی آبی!!

   بسمه تعالی

ماهی قرمز درون تنگ بلورین آرام

                                             مرده است!

و من در آن لحظه که بی صدا میان هجمه های فضا نشسته ام

              در طنین بی رنگ یک حادثه جان دادن را با تمام وجودم میآموزم :
                        بی صدایی!!

                                     بی رنگی!!

                                              بی پروایی!!

                                              چقدر بی تفاوت است این عید!
                                        تمام زمزمه های شادی عید،

                                                 به یک تلاطم بی جان بدل شده است!

تمام جنبش تنگ بلور به یک نگاه سرد و بی هدف نشانه رفته است!

                                                و من مانده ام و پولکهای قرمز ماهی!
سیه چشم، نگاه بسته است به آزادی!
                        و فکر میکند که تنگ بلور، زندان است ؛ عجب زندانی!
و فکر می کند که آزادی یعنی تمامیت دنیا برای دیدن یک لحظه مرگ

                                                              از پشت تنگ بلور!

                                                                      و غبطه میخورد

                                                                          به نگاههای من!

هنوز هم ساکت و سرد است به پای تماشای تمنای آبیها!

                                                نگاه مرده است پشت قرمزی پولکها !

                    خوش بحال ماهی ها که در تنگ بلور می میرند!

نفس زدن برای یک عید! سپری شدن و بی صدا مردن

                                                  و فکر می کنی چه مرگ زیبایی؟!!

راستی!

       آیا تا حال مرگی بی آزارتر از ماهیها دیده بودی؟!

                                            آیا دیده ای که ماهیها تو را صدا بزنند ؟!

در جلوی چشمانت بمیرند؟! یا قطره ای اشک بریزند؟!

                            و این همان طنین بی رنگ یک حادثه است :

                              بی صدایی!!

                                       بی رنگی!!

                                              بی پروایی!!

                          مرگ برای یک ماهی قرمز یعنی آبی!!

 

 

 

                                            آزادی ....

 

 


کافر کفر زاده

قاتلینی که قصاص نمی شوند ...

     بسمه تعالی

شاید یه مقدار غیر متعارف باشه .... ولی از این به بعد میخوام یه مقدار مطلب حقوقی به وبم اضافه کنم ... اگه سوال حقوقی هم بود در خدمتیم ....

 

برای شروع :» یه بحث حقوقی خیلی جالب هست که میگه : قاتلینی که قصاص نمی شوند!!

 

این میتونه در قالب یه مجموعه داستان خیلی جالب باشه!! چرا که این قاتلین بر اساس  قانون  قابل تعقیب و مجازات نیستند!! اگه یه وقت آدم کشتید ؛ سعی کنید مشمول این مواد قانونی باشید!!

1. در صورتیکه فرزند از سوی پدر یا جد پدری کشته بشود!! (ماده 220 قانون مجازات اسلامی)
2. در صورتی که شخص کسی را به دلیل اعتقاد به قصاص یا مهدورالدم بودن بکشد و این امر بر دادگاه ثابت شود؛(تبصره دو ماده 295 قانون مجازات اسلامی)
3. در صورتیکه فرد عاقل ؛ دیوانه ای را بکشد!!(ماده 222 قانون مجازات اسلامی)
4. قتل توسط دیوانه یا نابالغ صورت بگیرد (ماده 221 قانون مجازات اسلامی)
5. در صورتیکه قتل توسط فرد مست مسلوب الاختیار انجام شود. (ماده 224 قانون مجازات اسلامی)
6. چنانچه مجنی علیه (مقتول) پیش از مرگ، جانی را از قصاص نفس عفو کرده باشد (ماده 268 قانون مجازات اسلامی)
7. هر گاه مسلمانی کافری را بکشد ؛ قصاص نمی‌شود. (مفهوم ماده 207 قانون مجازات اسلامی)
8. اگر کسی به قتل عمد شخصی اقرار و پس از آن دیگری به قتل عمد همان مقتول اعتراف کند در صورتی که نفر اول از اقرارش برگردد، قصاص یا دیه از هر دو ساقط است!! (ماده 236 قانون مجازات اسلامی)
9. هر گاه مادری ، جنین زنده خود را به عمد سقط کند. (مفهوم مواد 622 تا 624 قانون مجازات اسلامی)

10. مردی که زن خود را در حال زنا با مرد دیگر در صورت تمکین ببیند ... اما اگر زن مکره (اکراه شده باشد)  باشد ... تنها حق کشتن زانی (مرد متجاوز) را دارد. (ماده 630 قانون مجازات اسلامی)

خب ... دوستان عزیز! حالا که این موارد رو فهمیدید باخیال راحت میتونید آدم بکشید!! چشمک

 

 


کافر کفر زاده

شاید ارادت آخر باشه ... بپذیر

                     بنام خدایی که تو در برابرش شهادت خواندی

نمیخواستم دیگر بنویسم ... شاید این آخرین عرض ارادت باشد /

به شهر نگاه میکنم

پرچمهای سیاه دوباره آذین شدند ....

صدای گرفته مجانین یک واقعه بزرگ ؛ دوباره برای تکرار مظلومیت ، علم برافراشته ....

گهواره کوچک دشت ماریه هنوز هم بر سر و دست جماعت ناله میکند ....

ناقه زینب هنوز هم در گل است ....

برخلاف تصور عوام ؛ حسین هیچگاه به کربلا نرسید ....

فرات هنوز هم تشنه است!! .... و بیشتر از آنکه شرمنده کاخ مدائن باشد؛ شرمنده کودکان حسین است!! ( خاقانی ازین درگه دریوزه عبرت کن ... )

هنوز در کربلا یک حر، رنگ زرد میپوشد!!

تل زینبیه هنوز هم آشوب است .... زنان بالای تل ایستاده اند و کِل میکشند!!

هنوز در کربلا کفن معنای زندگی را دارد!!

                             و

مرگ در سرای کربلا هنوز هم محکوم به کفر است!!

                                                 

                                                  یادت باشه قول دادی عباس!!

 


کافر کفر زاده